http://images.persianblog.ir/352274_94t6mGRt.jpg

مقدمه

از نخستین روز خلقت بشر، تا کنون در هر کجای دنیا و در میان هر قوم و نژاد و ملتی، با هر آداب و آیینی، وقتی نام مادر برده می‌شود، کوچک و بزرگ، همه و همه، سرشار از شور و حرارت و مهر و الفت می‌شوند و قلبشان پر تپش‌تر می‌زند. اسلام نیز برای مادر، مقام و ارزش فوق العاده ای قائل شده است تا آنجا که رسیدن به بهشت را با رضای مادر میسر می‌داند.
مقام مادر از منظر پیامبر اکرم
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ضمن روایتی فرمودند: بهشت زیر پای مادران است.
یعنی رسیدن به آخرین مرحله کمال انسانی با جلب رضای مادر تامین می‌شود.
جنان در زیر گام مادران است

بکش بر دیده ، خاک زیر گامش

مکن بر روی او تندی که بر تو

خدا فرموده واجب احترامش

البته منظور این نیست که اگر کسی رضایت مادر را تامین کند ولی به بقیه وظایف مذهبی و شرعی خویش نپردازد، به بهشت خواهد رفت بلکه مقصود این است که اگر فردی وظائف دینی و اسلامی خویش را انجام دهد ولی مادر از فرد راضی نباشد، قطعا در بهشت الهی جایی برایش نخواهد بود.
در بیان توصیه به احترام و تکریم مادر، باز پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:
" هر که پیشانی مادر خویش را ببوسد، از آتش مصون شود." و نیز توصیه فرمودند: هر گاه پدر و مادر هر دو تواما تو را صدا کردند، ابتدا اجابت مادر نما. و در مورد احسان و نیکوئی در حق مادر، توصیه و تاکید بسیاری فرمودند، چنانکه فرمودند: مادر خود، مادر خود، مادر خود را رعایت کن، سپس پدر خود را و سپس کسانی را که به تو نزدیکترند."
همچنین بنا به فرمایش ایشان خشنودی و خشم خدا در گرو خشنودی و خشم پدر و مادر است.
همنشین موسی در بهشت
بیان داستان زیر موید این مطلب است:
نقل شده که موسی بن عمران – علی نبینّا و آله علیه السلام – روزی هنگام مناجات با خداوند، از پروردگار در خواست می‌کند که هم مقام و رفیق او را در بهشت به وی معرفی فرماید.
خطاب آمد جوانی است در فلان ناحیه که همنشین و هم مقام تو در بهشت برین است. حضرت موسی به سراغ او آمد. دید جوانی است قصاب، از دور مراقبت کرد تا ببیند چه عمل فوق العاده و کار پر ارزشی از وی صادر می‌گردد که لیاقت چنین مقامی را پیدا کرده است تا در مقام یک پیغمبر قرار گیرد. ولی هر چه بیشتر مراقبت کرد، کمتر موفق گردید. تا شب هنگام که جوان، محل کار خود را ترک کرده و رهسپار خانه شد.
حضرت موسی بدون آنکه خود را معرفی کند، نزد وی آمد و از او خواست تا آن شب را میهمان جوان باشد و در خانه وی بسر برد تا شاید از این راه به ارتباط خاصش با خداوند پی برده و رمز علو مقام او را در بهشت در یابد.
جوان در خواست حضرت را پذیرفت و او را با خود خانه برد.
وی دید هنگامی که جوان وارد خانه شد، قبل از هر چیز غذایی آماده ساخت. آنگاه به سراغ پیرزنی که دست و پایش فلج شده و از کار افتاده بود، رفت و با صبر و حوصله خاصی، لقمه لقمه از آن غذا در دهان آن زن گذاشت تا سیرش کرد. سپس لباس او را عوض نمود و او را در انجام قضا حوائجش با مهربانی کمک کرد. آنگاه زن را در جای مخصوص وی قرار داد.
حضرت موسی که مراقب آن جوان بود، دید در آن شب جز وظایف مذهبی خود، عمل دیگری انجام نداده، نه دعای نیمه شبی دارد نه ناله و آه و مناجاتی و نه هیچ عمل فوق العاده‌ای دیگر.
فردای آن شب، پیش از آنکه از خانه خارج گردند، حضرت موسی دید جوان به آن غذا داد و صمیمانه در انجامش کارهایش به او کمک کرد.
هنگام خداحافظی حضرت موسی از جوان پرسید: این زن که بود و پس از آنکه تو به او غذا می‌دادی چشمی به سوی آسمان می‌دوخت و کلماتی بر زبان می‌راند آن کلمات چه بوده است؟
نتیجه رعایت مقام مادر
جوان گفت: این زن مادر من است و هر بار که من به او غذا می‌دهم و او را سیر می‌کنم درباره من دعا می‌کند و می‌گوید خدایا به پاداش این خدماتی که فرزندم نسبت به من انجام می‌دهد او را همنشین و رفیق موسی بن عمران در بهشت برین گردان.
هنگامی که حضرت موسی این جریان را شنید تکانی خورد و به جوان مژده داد که دعای مادر درباره تو مستجاب گردیده است.

رعایت نمودن حقوق پدر و مادر، اینگونه موفقیتهای دنیوی و معنوی نصیب فرزندان می‌سازد پس در احترام به آنها و ادا حقوق آنان کوشا باشیم.
برای مطالعه بیشتر مراجعه شود به

    * مردان تاریخ ساز
    * نقش مادران در تربیت فرزندان

منابع

   1. اسماعیل گوهری، ارزش پدر و مادر در قرآن و روایات.
   2. نهج الفصاحه، مترجم ابوالقاسم پاینده.
   3. جعفر میر عظیمی، حقوق والدین.

...

با توأم با تو خدا.

یک دل قلابی دارم،یک دل خیلی بد،چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم جار زدم:شده این قلب حراج ،بدوید،یک دل مجانی.

از قیمتش بگویم:یک لبخند به همین ارزانی

اما هیچ کس دل مرا قرض هم نکرد چه برسد دل بخرد.

با توأم با تو خدا:پس بیا این دل مال خودت من که دیگر رفتم ببر این دل را دنبال خودت.

حرفم اینه عزیز به جای اینکه به بنده خدا دل ببندی به خدا دل ببند اگه دلت شکسته  باشه که عالیه چون خدا اجناس شکسته رو خوب میخره.

گفتگوی خداوند و بنده

در ادامه مطلب

ادامه نوشته

گفتگو با خدا ...

فقط خدا و دیگر هیچ...

سلام خدا خوبی ؟چه خبر؟خوش میگذره قطعأ با کارهای ما مگه میشه خوش بگذره اصلا چرا جمع میبندم مگه با کارهای من میشه به تو خوش بگذره.

شب نیمه شعبان حاج اقا خوب حرفی زد گفت ای کسی که خدا رو پیدا کردی و با خدا رفیقی چرا رفاققت با خدارو به ی روسری یا لباس رنگی دختری که از مقابلت رد میشه میفروشی کمی با خودم فکر کردم دیدم واقعا داره راست میگه .بگذریم...

خب خدا جون این چند روز ازم راضی بودی میدونم هر کاری که کردم خواست تو بوده و تو خواستی چون تا تو نخوای برگی از درخت نمیفته چه برسه بنده ای کاری کنه .

خدایا ی سوال دارم ؟؟؟خدایا میدونم شیشه خورده دارم .میدونم بال پشه از عهد من محکم تره میدونم از دست کارام خسته شدی میدونم یعنی نمیدونم که چی شده اینقدر دوسم داری بعد هر گناهی که میکنم بلافاصله ی فرصت دیگه بهم میدی خدایا من بعد از هر دفعه ای که به در خونت میام باهات خلوت میکنم بلافاصله بعدش شیطون میاد سراغم البته راه پیچوندنشو تا حدودی یاد گرفتم اما دوس دارم دیگه دست از سرم برداره.اما برای رسیدن به تو باز میگم اینم هیچیه بگذریم...

دوستان عزیزانی که این مطلبو میخونید سعی کنید گناه کردن و یاد نگیرید این برای رهایی از گناه خوبه اگه ی گناهی و قبلا کردی فراموشش کن از الان سعی کن فکر گناه و از خودت دور کنی به محض این که احساس کردی فکر گناه داره میاد سراغت فکرتو عوض کن مکانتو تغییر بده موثره.

خدایا ی چیز دیگه این چیزی که میگم بیشتر وقتا حرف دلم بوده و همیشه تودلم بوده اما الان میگم خدایا خدایا میدونم تا تو نخای نمیشه میدونم اگه تو اجازه بهش ندی نمیاد اما خدایا بد جوری دلم هواشو کرده شبا قبل خواب کلی باهاش حرف میزنم که فقط بیاد تو خوابم حتی برای چند ثانیه اما احساس میکنم دوسم نداره حرفمو نمیشنوه میدونم دلش از من نادون خونه اما میدونم دعام میکنه ولی چرا سر نمیزنه خدایا نه اصلا بزا به خودش بگم ای امام من ای اقای من ای صاحب من امروز جمعست اگه امروز نیای امیدم به یه جمعه دیگست اما میترسم تا جمعه ی بعد نباشم بیا نمیخای جواب دلمو بدی نمیخای یه چیزی بگی بیا بیا و روشنم کن من حاضرم همه چیزمو بدم اما فقط چند ثانیه تو رو ببینم و ی راهی نشونم بدی ...قیامت قامت و قامت قیامت/قیامت کرده ای ای سرو قامت/موذن تا ببیند قامتت را/به قد قامت بماند تا قیامت/

اقا جون حاضرم بمیرم ولی برای چند ثانیه اقا نذار به چیزی که حساسی قسمت بدم اقا تو رو به پهلوی شکسته مادرت نظری کن تو رو به سر بریده جدت حسین نظری نظری نظری

خیلی حرف زدم ببخشید ی راهنمایی . میخام بهترین وق برای حرف زدن با خدا رو بهتون بگم جای خاصی نداره زمان خاصیم نداره.

 

         ...هر وقت تنهای تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش...

معتکف سلام

امیدوارم حال همتون خوب باشه و از این سه روز به خوبی استفاده کرده باشید.

یک جمله بگم عرضم تمام واسه اونایی که حسابی انس گرفتن.

بچه ها -دوستان -عزیزان -

به دنیا خوش اومدید به دنیای دروغ خوش امدید به دنیایی که اگه هوای خودتو نداشته باشی کارت تمومه نزار فکر کردن به دنیا و ادماش تو رو از فکر خدات غافل کنه.

یا حق

                        الهی و ربی من لی غیرک

امتحان شدن

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصى وَالاَْقْدامِ
و از تو امان خواهم در روزى كه شناخته شوند جنايتكاران به سيما و رخساره شان و بگيرندشان به پيشانيها و قدمها

سلام دوستان سلام از ادمی که رو سیاهه وشاید حتی خدا هم جواب سلامشو نده.ما تو زندگی خیلی امتحان میشیم این امتحان ممکنه از طرف هر کسی باشه خصوصا امتحانی که عاشق از طرف معشوقش میشه حالا معشوق میتونه هر کسی باشه ولی اگه معشوق خدا باشه و ادم و امتحان کنه و ادم تو این امتحان شکست بخوره باید چی کنه.من فکر میکردم خیلی به خدا نزدیکم و شاید خدا هم بخاطر همین منو امتحان کرد اما من تو این امتحان شکست خوردم من باختم من به دنیا باختم من به شیطان باختم اما خدا اینقدر بزرگه که باز دستم و گرفت امشب شب خوبیه شب عاشقاست از دستش ندید خوشبحال اونایی که خدا یه هفته جلوتر دعوتشون میکنه میترسم دلبستن به دنیا باعث شه خدا این شبا و این فرصتارو ازم بگیره اگه خدا توفیق توبه رو بگیره باید چی کنیم اگه دعوت نشیم چی کنیم من اگه امشب دعوت شم اصلا خودم و در حد اون جمع نمیدونم و فقط برای توبه و بخشش میرم امیدوارم دعوت شم.

مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْمُعْطى وَاَنَا السّاَّئِلُ وَهَلْ يَرْحَمُ السّاَّئِلَ اِلا الْمُعْطى

مولاى من اى مولاى من تويى عطابخش و منم سائل و آيا رحم كند بر سائل جز عطاكننده ؟

امشب یه طور دیگه تو رو میخونم و دستم و به گدایی دراز میکنم. اگه امشبم بگذره چیزی بهم ندی وای بر من. خدای من تا هفته اینده ایا باشم ایا نباشم. خوشبحال اونایی که جوابشونو دادی خوشبحال اونایی که بخشیدی. تا به امشب خیلیارو بخشیدی و از عذاب نجات دادی. امشبم خیلیارو میبخشی .مولا جان میشه عفو و رحمتت شامل حال منم بشه .خدا مولا جانم تو که میدونی با دست خالی اومدم اه در بساط ندارم همه چیزمو در راه هوا و هوس از دست دادم خودم و بیچاره کردم مولا جان امیدم امشب به عنابت توئه به لطف توئه خدای من .امشب با عفو و رحمتت بهم صدقه بده. به مثل من این صدقه میرسه خدای من امشب با دلی که گناه حلالش کرده تو رو میخونم با زبانی که گناه لالش کرده.

 

متن و ترجمه مناجات امیرالمومنین در ادامه مطلب بخونید و استفاده ببرید.

التماس دعا 

ادامه نوشته

سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام دوستان .یه سوالی چند وقت پیش یکی از مربی های طرح صالحین قزوین ازم پرسید و جواب های گوناگونی دادم اما جواب خودش دیوانه کننده بود.

حالا این سوال و از شما میپرسم وجواب اصلی و یا در تاریخ ۱۰/۳/۹۱ ویا در ماهنامه بعدی میزارم.

و اما سوال.

آیا ما میتوانیم گناه نکینیم؟

بله یا خیر .چرا؟

اگه دوست داشتید میتونید جوابتونو در قسمت نظرات بزارید تا دیگران نظر های شما رو بدونند و با جواب نهایی مقایسه کنند.

یا حق

........................الهی و ربی من لی غیرک

صبر خدا

عجب صبری خدا دارد؟

برای چند ثانیه هم که شده خودتونو جای خدا فرض کنید .ببینید با دیدن این همه ظلم و فساد و خیلی چیزای دیگه اگه خدا بودید چی میکردید؟

 در ادامه مطلب مطالب زیبایی خواهید خواند

ادامه نوشته

یا صاحبالزمان

چه خوبه امشب تنها ارزوی هممون ظهور اقا باشه.

سلام دوستان همون طور که میدونید امشب شبی هستش که خیلیا منتظرشن خصوصا عاشقا .

هر کسی ارزویی داره که فکر میکنه امشب راحت تر میتونه به خدا بگه.

یکی دوستداره به معشوقش برسه .یکی کارش گره خورده . و خیلی چیزا.

ولی چقدر خوب میشد که امشب همه گره کاراشون و رسیدن به معشوق و بزارن کنار و واسه ظهور اقا دعا کنن.

درسته خیلی خیلی سخته .دل کندن از ارزوهای دنیایی سخته  اما اما تو رو بخدا ی بار دل و بزن به دریا ارزو های دنیایی و بریز دور و فقط واسه اقا واخرتت دعا کن اونوقت ببین چه حالی پیدا میکنی.

منی که این مطلب و مینویسن فکر نکنید ارزویی ندارم چرا ارزوم زیاده اما وقتی میبنم اگه امام زمانم و پیدا کنم به هر چی که میخام میرسم چرا دعاش نکنم .

فکر نکنید الوده به گناه نیستم و پاک پاکم  نه اینقدر الودم که شاید .که شاید فرشته های خدا هم صدام و نشنون چه برسه به خدا و اقا...

اما امشب به هممون خصوصا امثال من الوده ی فرصت طلایی داده شده .هر کسی که این مطلب میخونه سعی کنه این شبو از دست نده که اگه از دست بده اون میمونه و یک سال حسرت خوردن.

و در نهایت جمله همیشگی که رو قلبم حک کردم

...............................الهی و ربی من لی غیرک.................................

 

داستان پسر پادشاه و دختر فقير

روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود. دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده ... اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد... وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم ... من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت... دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند ...! اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است... روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد ... اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید ... او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود .... که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند ... یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز... اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند ... شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد ... سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد ... پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده ... همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند... که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود ... در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود ...! پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .........

بی نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت

بي تو اي شوق غزل‌آلوده‌يِ شبهاي من
لحظه‌اي حتي دلم با من هم‌آوايي نداشت

آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم مي‌شوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!

اين منم پنهانترين افسانه‌يِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت

در گريز از خلوت شبهايِ بي‌پايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت

پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي مي‌ساختم آنجا كه دريايي نداشت

پشت پا مي‌زد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت

شعرهايم مي‌نوشتم دستهايم خسته بود
در شب باراني‌ات يك قطره خوانايي نداشت

ماه شب هم خويش مي‌آراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابي‌ات هرگز خودآرايي نداشت

حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت

عشق اگر ديروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها ديروز، فردايي نداشت

بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت