ایام  امتحانات فرا رسید

به عنوان يک دانش آموز خوب، با تدبير و آينده نگري سعي کنيد نه تنها در دوره امتحانات، بلکه درطول سال و فراتر از آن براي تمام دوران تحصيل خود هدف و برنامه داشته باشيد; زيرا هدف مثل چراغ پرفروغي است، که مي تواند شما را از تمام تاريکي ها به راحتي عبور دهد و به سر منزل مقصود برساند. آنچه در زمان امتحانات مهم است، حداکثر استفاده از وقت مي باشد. برنامه زمانبندي براي دوره امتحانات بايد بسيار منطقي و اصولي باشد; زيرا اين مدت، حساس ترين روزها در طول تحصيلي بوده و زمان بناي زيرساخت هاي سال تحصيلي آينده و از همه مهم تر، تلاش براي  بالا آوردن سطح معدل جهت ورود به دانشگاه است.

در ادامه مطلب نکات کلیدی و راهگشایی خواهید یافت

ادامه نوشته

مهدی موعود آمد ........

تصوير جلد اولين شماره از ماهنامه فــــــــــــــــــــــــــــــــــدك

برای مشاهده تصویر به ادامه مطلب بروید
ادامه نوشته

دانستني هاي قرآني

دکتر طریق السوادان آیاتی را در قرآن مجید پیدا کرده‌ است که قید می‌کند موضوعی برابر با موضوعی دیگر است، مثلاً مرد برابر است با زن. گرچه این مسئله از نظر صرف‌و‌نحو دستوری بی‌اشکال است اما واقعیت اعجاب‌آور این است که تعداد دفعاتی که کلمه مرد در قرآن دیده می‌شود 24 مرتبه و تعداد دفعاتی که کلمه زن در قرآن دیده می‌شود هم 24 مرتبه است، درنتیجه، نه تنها این عبارت از نظر دستوری صحیح است، بلکه از نظر ریاضیات نیز کاملاً بی‌اشکال است، یعنی 24=24.
با مطالعه بیشتر آیات مختلف، او کشف نموده‌است که این مسئله درمورد همه چیزهایی که در قرآن ذکر شده این با آن برابر است، صدق می‌کند. به کلماتی که دفعات به‌کار بستن آن در قرآن ذکر شده، نگاه کنید:
- دنیا 115 / آخرت 115
- ملائک 88 / شیطان 88
- زندگی 145 / مرگ 145
- سود 50 / زیان 50
- ملت (مردم) 50 / پیامبران 50
- ابلیس 11 / پناه جستن از شر ابلیس 11
- مصیبت 75 / شکر 75
- صدقه ٧٣ / رضایت ٧٣
- فریب خوردگان (گمراه شدگان) 17 / مردگان (مردم مرده) ١٧
- مسلمین ۴١ / جهاد ۴١
- طلا 8 / زندگی راحت ٨
- جادو ۶٠ / فتنه ۶٠
- زکات ٣٢ / برکت ٣٢
- ذهن ۴٩ / نور ۴٩
- زبان ٢۵ / موعظه (گفتار، اندرز) ٢۵
- آرزو ٨ / ترس ٨
- آشکارا سخن گفتن (سخنرانی) ١٨ / تبلیغ کردن ١٨
- سختی ١١۴ / صبر١١۴
- محمد (صلوات الله علیه) ۴ / شریعت {آموزه های حضرت محمد (ص) ۴}
- مرد ٢۴ / زن ٢۴
همچنین جالب است که نگاهی به دفعات تکرار کلمات زیر در قرآن داشته باشیم:
- نماز 5، ماه ١٢، روز ٣۶۵
- دریا ٣٢، زمین (خشکی) ١٣
- دریا + خشکی = 45=13+32
- دریا = %1111111/71= 100 × 45/3
- خشکی = % 88888889/28 = 100 × 45/13
- دریا + خشکی = % 00/100
دانش بشری اخیراً اثبات نموده که آب 71/111% و خشکی 28/889 % از کره زمین را فراگرفته است.

آیا همه اینها اتفاقی است؟ سوال اینجاست که چه کسی به حضرت محمد (صلوات الله علیه) اینها را آموخته است؟ قرآن هم دقیقاً همین را بیان می‌کند...!

عملگرا بودن

 

حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگير.

ضروري ترين کلمه "تفاهم"است... آن را ايجاد کن. 

سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن اهميت بده. 

اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن.

بي احساس ترين کلمه "بي تفاوتي"است... مراقب آن باش.

دوستانه ترين کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.

زيباترين کلمه "راستي"است... با ان روراست باش.

زشت ترين کلمه "دورويي"است... يک رنگ باش. 

ويرانگرترين کلمه "تمسخر"است... دوست دار با تو چنين کنند؟

موقرترين کلمه "احترام"است... برايش ارزش قائل شو.

آرام ترين کلمه "آرامش"است... به آن برس.

عاقلانه ترين کلمه "احتياط"است... حواست را جمع کن.

دست و پاگيرترين کلمه "محدوديت"است... اجازه نده مانع پيشرفتت بشود.

سخت ترين کلمه "غيرممکن"است... وجود ندارد. 

مخرب ترين کلمه "شتابزدگي"است...مواظب پلهاي پشت سرت باش. 

تاريک ترين کلمه "ناداني"است...آن را با نور علم روشن کن. 

کشنده ترين کلمه "اضطراب"است...آن را ناديده بگير.

صبورترين کلمه "انتظار"است... منتظرش باش. 

بي ارزش ترين کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر. 

ارزشمندترين کلمه "بخشش"است... سعي خود را بکن.

قشنگ ترين کلمه "خوشروئي"آست... راز زيبائي در آن نهفته است.

تميزترين کلمه "پاکيزگي"است... اصلا سخت نيست.

رساترين کلمه "وفاداري"است... سر عهدت بمان.

تنهاترين کلمه "گوشه گيري"است...بدان که هميشه جمع بهتر از فرد بوده.  

محرک ترين کلمه "هدفمندي"است... زندگي بدون هدف روي آب است.

هدفمندترن کلمه "موفقيت"است... پس پيش به سوي آن.  

بهترين کلمه" گذشت" است... آن را تمرين کن 

پر معني ترين کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.  

عميق ترين کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.  

بي رحم ترين کلمه" تنفر" است...از بين ببرش. 

سرکش ترين کلمه" هوس" است...بآ آن بازي نکن. 

خود خواهانه ترين کلمه" من" است...از ان حذر کن.

ناپايدارترين کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر. 

بازدارترين کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن. 

با نشاط ترين کلمه "کار"است... به آن بپرداز. 

پوچ ترين کلمه "طمع"است... آن را بکش. 

سازنده ترين کلمه "صبر"است... براي داشتنش دعا کن. 

روشن ترين کلمه "اميد" است... به آن اميدوار باش.

ضعيف ترين کلمه "حسرت"است... آن را نخور.

تواناترين کلمه "دانش"است... آن را فراگير.

محکم ترين کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش. 

سمي ترين کلمه "غرور"است... بشکنش.

سست ترين کلمه "شانس"است... به اميد آن نباش. 

شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو

 

نکته ها

بیایم یاد بگیریم خدا فقط برای "روزای سختی" نیست.هر ثانیه و هر لحظه احساسش کنیم.در اوج شادی هامون ؛در مواقع خوشی و سلامت. این که هنوز نفس می کشیم و می تونیم" خوب بودن" رو حس بکنیم و اون حس خوب رو انتشار بدیم همه و همه  "لطف خداوند متعال" هستش.امکان داره فردا نباشیم.هر روز لطف خداوند شامل حال ما می شه ؛از خواب بلند می شیم اطرافمون پر از نشانه هاست.نباید حتما با تکان های خدا از خواب پاشیم.خوبه با نشانه های خداوندی از خواب بلند بشیم.
اینا همه یه لطفه ،یه روز دیگه از خدا فرصت می گیریم.یه روز دیگه مجال این رو پیدا می کنیم که از خودمون بپرسیم کجا قرار داریم.یه روز دیگه فرصت پیدا می کنیم خودمون و اعمالمون رو با ولایت پیوند بدیم.
دعا بکنیم که تکانی بخوریم و نشانه های خدا رو بفهمیم. شاید لازم باشه از غرور خودمون بگذریم ؛این کار رو بکنیم.
با یاد خدا زندگی بکنیم و فراموش نکنیم که :
نحن اقرب الیه من حبل الورید*
ما از رگ گردن به شما نزدیكتریم
آیه 16 سوره قاف

 

 آپلود

 

آیت الله بهجت می فرمود :
ما آمده ایم زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم ،نه اینکه با هر قیمتی زندگی کنیم.

 شهید آوینی:
 دیندار آن است که درکشاکش بلا دیندار بماند و گرنه، در هنگام فراغت و صلح و سلم، چه بسیارند اهل دین

 نکته های قرآنی :

آیه های 34 و 35 سوره الانبیاء:

 وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِّن قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ

 ما پیش از تو هیچ بشری را جاویدان نساخته ایم چسان اگر تو نیز بمیری آنها جاویدان بمانند؟

كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً وَإِلَیْنَا تُرْجَعُون

 هر کسی طعم مرگ را می چشد و شما را به خیر و شر می آزماییم و همه به نزد ما باز می گرديد.

 آپلود

 و اما جزییات بیشتر در ادامه مطلب (ویژه عاشقان)

ادامه نوشته

توزيع ماهنامه فدك

اولين شماره از ماهنامه فدك ( ماهنامه اختصاصي هيئت فاطميه) در ميان اعضا توزيع شد.

ان شاء الله در تاريخ 16 خرداد نيز شماره دوم توزيع مي گردد.

الهی و ربی من لی غیرک

پس از اَفرینش اَدم

خدا گفت به او: نازنینم اَدم



با تو رازی دارم اندکی پیشتر اَ



اَدم اَرام و نجیب اَمد پیش



زیر چشمی به خدا می نگریست



محو لبخند غم آلود خدا



دلش انگار گریست



نازنینم اَدم ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید )



یاد من باش که بس تنهایم



بغض آدم ترکید گونه هایش لرزید



و به خدا گفت :



من به اندازه ی ....



من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...



به اندازه عرش ..نه ....نه



من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من دوستدارت هستم



اَدم کوله اش را بر داشت



خسته و سخت قدم بر می داشت



راهی ظلمت پر شور زمین



طفلکی بنده غمگین اَدم



در میان لحظه ی جانکاه هبوط



زیر لبهای خدا باز شنید که گفت :



نازنینم اَدم نه به اندازه ی تنهایی من



نه به اندازه ی عرش نه به اندازه ی گلهای بهشت



که به اندازه یک دانه گندم فقط یادم باش



نازنینم اَدم نبری از یادم

داستان پسر پادشاه و دختر فقير

روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود. دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده ... اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد... وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم ... من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت... دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند ...! اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است... روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد ... اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید ... او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود .... که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند ... یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز... اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند ... شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد ... سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد ... پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده ... همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند... که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود ... در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود ...! پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .........

بی نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت

بي تو اي شوق غزل‌آلوده‌يِ شبهاي من
لحظه‌اي حتي دلم با من هم‌آوايي نداشت

آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم مي‌شوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!

اين منم پنهانترين افسانه‌يِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت

در گريز از خلوت شبهايِ بي‌پايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت

پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي مي‌ساختم آنجا كه دريايي نداشت

پشت پا مي‌زد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت

شعرهايم مي‌نوشتم دستهايم خسته بود
در شب باراني‌ات يك قطره خوانايي نداشت

ماه شب هم خويش مي‌آراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابي‌ات هرگز خودآرايي نداشت

حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت

عشق اگر ديروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها ديروز، فردايي نداشت

بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت

عاشق خدا بودن

بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم. عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی جز تاریکی و سیاهی ندارد! دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ، دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی! تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در کنارتو باشم و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است از طرف من به تو! از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس! عزیزم تا پایان با تو می مانم چونکه تنها تو هستی که معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی! آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن! عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد ! هر جای دنیا که هستی بدان که من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و در آغوش خود بفشارم! عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ، پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یک سو ،و من و تو نیز یک سوی دیگریم! و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست! تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا که می نگرم تو را میبینم . دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست! مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشکهای تو! با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است! عزیزم دوستت دارم … چون که در میان اینهمه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را ! عزیزم دوستت دارم… چون که این قلب کوچک و پر از عشق مرا در قلبت طلسم کرده ای و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب مرا از تو بگیرد ! اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ، با اراده و با احساسی پر از دوست داشتن میگویم که دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند وبه من بنگرند و شرمنده شوند! فکرش را بکنید اگر عاشق خدا باشید وبا او مانوس شوید....

سوال خود شناسی و خدا شناسی

سلام دوستان.

من تازه به جمع نویسندگان این وبلاگ اضافه شدم کلمه یا حرف خاصی برای شروع ندارم اما همه چیزمو با یک سوال شروع میکنم...

واما سوال؟؟؟؟سوالی ک شاید خیلی ها حتی نتونن بهش پاسخ بدن  اما سوال دگرگون کننده ای میتونه باشه؟

سن خودتونو در نظر بگیرین ببینین تو این مدت که از عمرتون گذشته چند سال ِچند ماه- چند هفته-چند روز-چند ساعت-چند دقیقه وحتی چند ثانیه به یاد خدا بودید و اینم بسنجید که ایا اصلا خودتون بودید.

اگه خواستید میتونید جواباتونو در قسمت نظرات بزارید چون...بیخی هر طور راحتید .اصلا جواب منم بدونید بد نیست.

ببینید من تازه که به سن ۱۵ یا تکلیف رسیده بودم زیاد مسجد میرفتم و اهل نماز بودم اما چه فایده ای کاش این شناختی که الان تا حدودی از خدا دارم اون  موقع هم داشتم فقط میدونستم که خدایی هست و کارهای مارو میبینه و فرشته هایی که دارن مینویسن همین اما الان که به این سوال فکر میکنم میبینم(۱۸ سال که از عمرم گذشته من حتی خودمم نشناختم چه برسه به خدا)اما با  همت بچه های هیئت و باری خدا دارم خودمو پیدا میکنم و از همه مهمتر خدایی که همیشه  بود و من دنبالش میگشتم.

با اجازه ..یا علی

                                   ای سراپا بی نیازی با تو بی نیاز میشوم.

مردم چه میگویند.......

مردم چه میگویند

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟…مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟…گفتند: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!…گفتم: چرا؟… گفت:مردم چه می گویند؟!…

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟… گفت: مردم چه می گویند؟!…بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند…
می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟…گفت: مردم چه می گویند؟!..
مُردم.
برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!…
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!… خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!…

مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند

درد دل با خدا........

الو! سلام

-: سلام علیکم! بفرمایید.

ببخشید با خدا کار داشتم، می خواستم با خودشون صحبت کنم.

-: خودم هستم، باز چی شده بنده من؟


(برای مطالعه ادامه این متن زیبا به ادامه مطلب مراجعه نمایید.)


 
ادامه نوشته

آداب ذکر و ختم صلوات

11 نکته از آداب ذکر و ختم صلوات

  1. طهارت : شرط قبولی و استجابت دعا و ذکر ختم صلوات ، داشتن طهارت جسم و باطن می باشد .
  2. قطع امید : شرط استجابت دعا ، قطع امید از همه می باشد . جسم و جان ذاکر باید فقط به امید خدا باشد . حضرت امام صادق علیه السلام  می فرمایند : باید از تمام مردم ناامید گشت و جز به درگاه خدا امیدی نداشت .
ادامه نوشته

آبدارچی شرکت مایکروسافت

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم

داستان من و خدا ..........

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد . می توانست ، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد . هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت . هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد .
اما من ! هرگز حرف خدا را باور نکردم ، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم . چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز ، تا صدای خدا را نشنوم . من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود .


می خواستم کاخ آرزو هایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد . به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروار ها آوار بلا و مصیبت ماندم . من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم . اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد . دانستم که نابودی ام حتمی است . با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی ، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم . خدایا ! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست . در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت . نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد . از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم . گفتم : خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم .
خدا گفت : هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم .

گفتم : خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم . سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم . اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد . از درون خوشحال نبودم . نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم . از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزو های زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم . با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی درخواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم . پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم . در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم . عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند . اما عده ای دیگر که جز سنگ های طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند . در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند . همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم . آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم . هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم . من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم . قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود . گفتم : خدایا ! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند . انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم .
خدا گفت : تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی . از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند .

گفتم : مرا ببخش . من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم . اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم . دیگر تو را فراموش نخواهم کرد . خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگند هایم را باور کرد . نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا ، تنبیه کرد .
گفتم : خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم .

خدا گفت : هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم .

گفتم : چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم .
گفت : اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود . آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی . چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم . بدان که من عشق مطلق ، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم . اگر عشقم را بپذیری می شوی نور ، آرامش و بی نیاز از هر چیز

خدایا

خدایا !
رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ،
قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم
تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ،
نه از آنان که پول دین را میگیرند
و برای دنیا کار می کنند.
دکترعلی شریعتی

دلتنگی.....

یا صاحب الزمان

دوريت بهاي سنگيني بود براي من که تبعيدي نگاه بي چشمت بودم

اينجاهمه گمان ميکنند که من با چشمانت زنده بودم

اما ای عزیزتر از جانم!!!

هيچ کس نميداند که فروغ نگاه بي چشمت مراکشت

تمام پنج شنبه هايت در خانه هايي با پلاک گمنام غروب شد

و ماهيچ وقت ندانستيم که چگونه سندي باهمان پلاک به نامت شد

هيچ وقت ندانستيم چگونه آنجاراگزيدي تا پايان دهي تنهاييت را

آنجا که حتي اگر گرد غفلت هم خاطرمان را زنگاري کندو پنج شنبه هارا گم کنيم

هرگز تو تنها نميشوي

آري!

خانه ي تو و هم پلاکهايت هميشه پرمهمان است

و هميشه با همان فانوسهاي نوراني، روشن

دلم هواي غربتت راکرده باباهواي خس خس سينه و ....

هواي حرفهاي آسمانيت را

تو پرواز کبوتر را نميديدي اما چه خوب برايم از پرواز ترانه ي عشق ميسرودي

چه خوب در کانال هاي پرپيچ و خم زندگيم راهنمايي بودي براي رهاييم

چه خوب.....!!! 

دلم برايت تنگ شده

دلم برايت تنگ شده

خدایا چگونه باشم در این انتظار
چگونه تحمل کنم این ندیدن را
چگونه باشم در حالی که میدانم او دمی از ما غافل نیست؟
او اکنون کجاست؟
در اینجا؟در ایران؟در عراق؟یا در عربستان؟ ...........
خدایا دلم گرفت ازاینهمه بهانه گرفتن
دوست دارم ماه باشم تا از آن بالا ببینمت که کجایی.....
و می خواهم از خدا
الا که راز خدایی

خدا کند که بیایی

گفتگو با پروردگار...

 
 
گفتگو با پروردگار...
 
 
گفتم : خسته ام
گفت:* لا تقنطوا من رحمة الله *
"از رحمت خدا نا اميد نشويد ."(زمر/53)

گفتم:انگار مرا فراموش كرده اي ؟
گفت:* فاذ كروني اذكركم*
" مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم."(بقرة/152)

گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟
گفت:*وما يدريك لعل الساعة تكون قريبآ*
"تو چه مي داني ! شايد موعدش نزديك باشد"(احزاب/63)

گفتم: تو بزرگي ونزديكيت براي من كوچك خيلي دور است! تا ان موقع چه كنم؟
گفت:*و اتبع  ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله*
" كارهايي را كه گفتم انجام بده وصبر كن تا خدا خودش حكم كند.(يونس/109)

گفتم: تو خدايي وصبور ! من بنده ات هستم وظرف صبرم كوچك است...يك اشاره كني تمام است!
گفت"*عسي ان تحبوا شيئآ وهو شرّ لكم*
"شايد چيزي كه تو دوست داري به صلاحت نباشد!."(بقرة/216)

گفتم: انا عبدك الذليل الضعيف...اصلآچطور دلت مياد؟
گفت:* ان الله باالناس لرئوف الرحيم*
" خدا نسبت به همه ي مردم مهربان است"

گفتم: دلم گرفته
گفت: * بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا*
" (مردم به چي دلخوش كرده اند؟) بايد به فضل و رحمت خدا شاد باشند)"(يونس/58)

گفتم: اصلآ  بي خيال! توكلت علي الله
گفت:* ان الله يحب المتوكلين*
"خدا آنهايي را كه توكل مي كنند دوست دارد."(آل عمران /159)

گفتم: خيلي دوستت دارم ! ولي اين بار  انگار گفتي كه حواست رو خوب جمع كن يادت باشه:
گفت:* و من الناس  من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمان به و ران اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخرة*
" بعضي از مردم خدا را فقط به زبان عبادت مي كنند. اگر خيري به آنها برسد امن آرامش پيدا مي كنند واگر بلايي سرشان بيايد تا امتحان شوند رو گردان مي شوند . به خودشان در دنيا وآخرت ضرر مي رسانند."(حج/11)

گفتم:چقدر احساس تنهايي مي كنم
گفت:*فاني قريب*
" من كه نزديكم"(بقره/186)

گفتم: تو هميشه نزديكي من دورم كاش مي شد به تو نزديك شوم
گفت: واذكر ربك في نفسك تضرعآ وخيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال *
"هر صبح وعصر پروردگارت را پيش خودت با تضرع و خوف و با صداي آهسته ياد كن"(اعراف/؟؟؟)

ناخواسته گفتم: الهي وربي من لي غيرك
گفت:* اليس الله بكاف عبده*
"خدا براي بنده اش كافيست"(زمر/؟؟)

گفتم در برابر اين هنه مهربانيت چه كنم؟
گفت:*يا ايها الذين آمنوا اذكرو الله ذكرآ كثيرآ و سبحوه بكرة واصيلآ هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمومنين رحيمآ*
"اي مومنين! خدا را زياد ياد كنيد و صبح وشب تسبيحش كنيد او كسي است كه خودش و فرشته هايش برشما درود مي فرستند تا شما را از تاريكيها به سوي نور بيرون برند خدا نسبت به مومنين مهربان است."(احزاب/؟-؟)

گفتم:غير از تو كسي را ندارم
گفت: *نحن اقرب اليه من حبل الوريد*
"از رگ گردن به انسان نزديكترم."(ق/16)

گفتم: ...
گفت: ...

گوش دل را واکنید آیدندا............بانگ هل من ناصرش ازهرکجا


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم وارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک
امام زمان عج