عارفانه ها و عاشقانه هاي مرحوم ميرزا اسماعيل دولابي

 

* در دنیا از هر کاری که برای دیگران از دستت بر می آید، فروگذار نکن. اقلاً با اخلاق خوب و روی خوش از دیگران احوالپرسی کن. برای دیدار با فقرا به خانه‎شان برو. در هر مرتبه و جایی که هستی، نگاه کردن به زیردست عبادت است. به ایمان هم که رسیدی، زیردست‎هایت را با محبّت نصیحت کن. هم از آنچه از دنیا داری، بی‎‎نظر انفاق کن و هم از آنچه از آخرت و اخلاق پسندیده داری، بی‎‎نظر بذل و بخشش کن. اگر چنين ‎کنی، خواهی دید که نماز و عبادتت هم بزرگ می‎شود.

* با پایینتر از خود بنشینیم تا اولیائمان با ما بنشینند.

ادامه نوشته

قوم لوط

هشدار براي آناني كه مي خواهند اشتباه قوم لوط را دوباره تكرار كنند.
ادامه نوشته

لواط چیست (همجنس بازی)

لطفا این مطلب رو کامل بخوانید و اگر در زندگی مرتکب هر گناهی  می شوید این عمل کثیف رو انجام ندید
ادامه نوشته

ديدار يار غايب

گل نرگس، گل وفا سالها به يادش بودم، مدتها در فراقش مى‏سوختم و ساعتها به عشقش اشك مى‏ريختم. عصر جمعه‏اى، هنگام خواندن دعاى سمات، آن جايى كه نوشته: «حاجتت را بخواه‏». از خداوند متعال، درخواست ديدارش را نمودم. همان شب در عالم رؤيا گفته شد، در مكه ديدارش خواهى كرد. در سفر حجى كه پيش آمد، توفيق تشرف حاصل نشد. در سفر بعد، حركت صبحگاهان، در لحظه بيدار شدن، ملهم شدم: اعملوا! انكم ملاقوه و بشر المؤمنين. و اگر جمله اخير «و بشرالمؤمنين‏» نبود، تا واپسين لحظات عمر به كسى عنوان نمى‏كردم. در اينجا بود كه يقين كردم در اين سفر، موفق به ديدار خواهم شد، جملاتى از دعاى سريع‏الاجابة و از دعاى مشلول و آياتى از قرآن، من‏جمله آيه « انى توكلت على‏الله.» (1) و آيه « انى وجهت وجهى للذى...» (2) و تكرار ده مرتبه «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف‏السوء و يجعلكم خلفاءالارض.» (3) و در دفعه دهم تا آخر آيه و ده مرتبه «يا الله‏» و قسم دادن خداوند را به خمسه طيبه و در پايان «اللهم ارنى الطلعة الرشيدة و اكحل ناظرى بنظرة منه.» (4) در طول اين سفر به جده، مكه،... زمزمه مى‏نمودم و از جان و دل ديدار او را از خلاق منان مسالت مى‏نمودم. يادم هست كه در روز هفتم مكه، خلف مقام، تمام صحيفه سجاديه را خواندم، نااميدانه به سمت منزل روانه شدم، در حين عبور از مسعى لحظه‏اى نشستم در كمال ياس و اندوه ناگهان به قلبم درخشيد: «گل نرگس، گل وفا!» باز جان تازه‏اى گرفتم برخاسته به سوى منزل حركت كردم. سحرگاهان شب دهم، در مشعر، در نماز وتر اشاره غيبى شد «يوم ظعنكم‏» (5) ، يعنى روز حركت، تصور كردم روز حركت از مكه است كه چنين نشد، ولى در عين حال در مدينه در بيت‏الاحزان و بقيع و... همه جا مى‏ناليدم و مى‏گريستم و همان زمزمه را كه اشاره رفت، با خود داشتم. سحرگاه روز آخر اقامت در مدينه، با خود گفتم: «براى نماز صبح به مسجدالنبى بروم‏». به محض ورود به مسجدالنبى از باب جبرئيل يا باب‏النساء (6) در حالى كه تمام جمعيت‏بعد از خواندن نماز صبح نشسته و در حال تعقيبات نماز بودند، در صفوف جلو، زاويه سمت چپ، متوجه فردى شدم كه روى از قبله به سمت‏باب چرخانده و نگاهش به من است كه كاملا مى‏توان از حالتشان گفت كه از پشت ديوار مرا مى‏ديده است. با دست اشاره مى‏فرمايد كه به سوى ايشان بروم، صفها را كه حدود دهها صف بود، مى‏شكافتم و نگاهم را بر نمى‏داشتم كه مبادا در انبوه جمعيت، ايشان را گم كنم. جالب اينجاست كه ايشان هم تا لحظه رسيدن حقير، آن طور كه شرحش رفت پيوسته به سمت‏حقير، عنايت داشتند. با اشاره ايشان معانقه نمودم از محضرشان سؤال كردم: «نامتان چيست؟» سرى تكان دادند و جوابى نيامد. رو به جانب آن كعبه مقصود، روحى‏فداه، پشت‏به ستونى، در يك قدمى ايشان به نظاره ايستادم. صورت به گونه گل سرخ، دندانها همچون صدف، محاسن مانند يرزاغ سياه و براق، موهاى سر به سان ابريشم، نازك و به بلندى چهار انگشت و در عين حال حلقه حلقه كه قسمتى را با عرقچين سفيد دستباف پوشانده بودند. پيراهن بلند عربى به رنگ آسمان و جليقه‏اى بر اندام آن حضرت برازنده بود. در جايى جلوس فرموده كه سنگ كف جلوى ايشان پيدا بود كه نيازى به مهر نباشد. دو نفر در سمت راست و دو نفر در سمت چپ آن حضرت، ملبس به لباس اهل يمن، مؤدب و متواضع نشسته، در حالى كه سرها به زير، مشغول تعقيب بودند و تا لحظه آخر سر بلند نكردند، با خود گفتم: «حضرتش را سوگند دهم، تا خويش را معرفى فرمايند.» از آن ترسيدم كه ملزم به جواب شوند، در صورتى كه ميلشان نباشد، در واقع نخواستم موجب ايذاء باشم و درخواست ديگرى هم نداشتم، در تمام مدت اطمينان داشتم حضرت هستند، ولى يقين كامل حاصل نمى‏شد، براى نيل به اين مقصود گفتم: «خوب است‏به صورت استدعا خواسته‏ام را مطرح كنم.» جلو آمدم، عرض كردم: «استدعا مى‏كنم، خود را معرفى فرماييد.» پاسخ را در كمال بزرگوارى و عطوفت در قالب جمله‏اى فرمودند كه حقير خود را كوچكتر از آن مى‏دانسته و مى‏دانم كه مصداق آن تعبير واقع شوم، آن گاه در كمال انفعال از اظهار عنايتشان ايستادم و غرق تماشايشان شدم. از آنجا كه نماز صبح را نخوانده بودم، با خود فكر كردم در جايى كه سنگ كف معلوم باشد، نماز بخوانم، غافل از اينكه، با دور شدن براى حصول اين مقصود، در برگشت هرگز حضرتش را نخواهم يافت. اى غايب از نظر، به خدا مى‏سپارمت جانم بسوختى و به دل دوست مى‏دارمت

گوش دل را واکنید آیدندا............بانگ هل من ناصرش ازهرکجا


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم وارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک
امام زمان عج

وضعیت شیعیان پس از مرگ

 

حارث همدانی یکی از دوستان و ارادتمندان مخلص حضرت علی علیه السلام بود و مقام ارجمندی نزد امام داشت. حارث مریض شد و حضرت علی علیه السلام به عیادت او رفت و پس از احوال پرسی فرمود: ای حارث! به تو بشارت می دهم که مرا وقت مرگ و هنگام عبور از پل صراط و کنار حوض کوثر و موقع (مقاسمه) می بینی و می شناسی. حارث عرض کرد: مقاسمه چیست؟

حضرت فرمود: مقاسمه با آتش انجام می گیرد، من در روز قیامت با آتش جهنم مردم را تقسیم می کنم، به آتش می گویم: ای آتش! این دوست من است، او را رها کن و این دشمن من است او را بگیر، آن گاه حضرت دست حارث را گرفت و فرمود: ای حارث! همین طور که دست تو را گرفتم پیامبر صلی الله علیه و اله نیز دست مرا گرفته بود، در آن وقت من از حسد قریش و منافقان به آن حضرت شکایت نمودم، ایشان به من فرمودند: هنگامی که روز قیامت برپا شود من ریسمان محکم خدا را می گیرم و تو ای علی! دامن مرا می گیری و شیعیان، دامن تو را می گیرند.

سپس سه بار فرمود: ای حارث! تو با آن کسی که دوستش داری خواهی بود و همراه کردارت هستی. حارث برخاست و از شدت خوشحالی عبای خود را می کشانید و می گفت: بعد از این باکی ندارم که من به سوی مرگ روم یا مرگ بر سوی من آید.

عمر دنیایی

امام صادق علیه السلام فرمود: حضرت نوح دو هزار و سیصد سال زندگی کرد. شهرها را بنا کرد و فرزندانش را در آن سکونت داد، سپس ملک الموت نزد او آمد در حالی که زیر آفتاب بود.

گفت: السلام علیک یا نوح! سلام او را جواب داد و گفت: ای فرشته مرگ! برای چه آمدی؟

گفت: آمده ام جانت را بگیرم.

گفت: صبر کن تا از آفتاب به سایه روم، آن گاه جابه جا شد.

نوح گفت: ای فرشته مرگ! تمام آنچه از دنیا بر من گذشت مانند این جا به جا شدنم بود.

زیارت امام زمان(علیه السلام) در روز جمعه

زیارت امام زمان(علیه السلام) در روز جمعه

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا حُجَّةَ اللهِ فى اَرْضِهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عَیْنَ اللهِ فى خَلْقِهِ،
سلام بر تو اى حجت خدا در روى زمین سلام بر تو اى دیده بان (یا دیده) خدا در میان خلق

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا نُورَ اللهِ الَّذى یَهْتَدى بِهِ الْمُهْتَدُونَ، وَیُفَرَّجُ بِهِ عَنِ
سلام بر تو اى نور خدا که راه جویان بدان راهنمایى شوند و به وسیله او از کار

الْمُؤْمِنینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْمُهَذَّبُ الْخآئِفُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْوَلِىُّ
مؤمنان گشایش شود سلام بر تو اى پاک پروریده ترسان (از دشمن) سلام بر تو اى سرپرست

النّاصِحُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا سَفینَةَ النَّجاةِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عَیْنَ الْحَیاةِ،
خیرخواه سلام بر تو اى کشتى نجات سلام بر تو اى چشمه حیات

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ، صَلَّى اللهُ عَلَیْکَ وَعَلى آلِ بَیْتِکَ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ،
سلام بر تو باد درود خدا بر تو و بر خاندان پاک و پاکیزه ات باد

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ، عَجَّلَ اللهُ لَکَ ما وَعَدَکَ مِنَ النَّصْرِ وَظُهُورِ الاَْمْرِ،
سلام بر تو خدا شتاب کند در وعده یارى تو و پیروزى کارت

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَوْلاىَ، اَنـَا مَوْلاکَ عارِفٌ بِاُولیکَ وَاُخْریکَ، اَتَقَرَّبُ
سلام بر تو اى سرور من، و من دوست تو و بیناى به آغاز و انجام کارت هستم و به سوى

اِلَى اللهِ تَعالى بِکَ وَبِآلِ بَیْتِکَ، وَاَنْتَظِرُ ظُهُورَکَ وَظُهُورَ الْحَقِّ عَلى یَدَیْکَ،
خداى تعالى بوسیله تو و خاندانت تقرّب جویم و منتظر ظهور تو و پیروزى حق بدست تو هستم

وَاَسْئَلُ اللهَ اَنْ یُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، وَاَنْ یَجْعَلَنى مِنَ
و از خدا مى خواهم که درود فرستد بر محمّد و آل محمّد و مرا در زمره

الْمُنْتَظِرینَ لَکَ، وَالتّابِعینَ وَالنّاصِرینَ لَکَ عَلى اَعْدآئِکَ، وَالْمُسْتَشْهَدینَ
منتظران و پیروان تو قرار دهد و در زمره یاوران تو در برابر دشمنانت و کسانى که

بَیْنَ یَدَیْکَ فى جُمْلَةِ اَوْلِیآئِکَ، یا مَوْلاىَ یا صاحِبَ الزَّمانِ صَلَواتُ اللهِ
در پیش رویت در میان دوستانت شربت شهادت مى نوشند اى مولاى من اى صاحب الزمان درود خدا

عَلَیْکَ وَعَلى آلِ بَیْتِکَ، هذا یَوْمُ الْجُمُعَةِ، وَهُوَ یَوْمُکَ الْمُتَوَقَّعُ فیهِ
بر تو و بر خاندانت، امروز روز جمعه است و آن روز توست که انتظار ظهور تو در آن

ظُهُورُکَ، وَالْفَرَجُ فیهِ لِلْمُؤْمِنینَ عَلى یَدَیْکَ، وَقَتْلُ الْکافِرینَ بِسَیْفِکَ،
روز و انتظار فرج مؤمنان بدست تو و کشتار کافران بوسیله شمشیر تو در این روز مى رود

وَاَنَا یا مَوْلاىَ فیهِ ضَیْفُکَ وَجارُکَ، وَاَنْتَ یا مَوْلاىَ کَریمٌ مِنْ اَوْلادِ
و من اى آقاى من در این روز میهمان تو و پناهنده ات هستم و تو اى سرور من بزرگوارى از فرزندان

الْکِرامِ، وَمَأْمُورٌ بِالضِّیافَةِ وَالاِْجارَةِ، فَاَضِفْنى وَ اَجِرْنى، صَلَواتُ اللهِ
بزرگواران هستى و به میهمان نوازى و پناه دادن مأمورى پس مرا بنواز و پناهم ده درود خدا

عَلَیْکَ وَعَلى اَهْلِ بَیْتِکَ الطّاهِرینَ.
بر تو و برخاندان طاهرینت باد

زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت

زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت

                                 توحید انعکاس نمایانتری نداشت


جز در مقام عالی زهرا فنا شدن

                                ملک وجود فلسفه دیگری نداشت

زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت

                               دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت

فرموده اند در برکات وجود او

                               زهرا اگر نبود علی همسری نداشت

محشر بدون مهریه ی همسر علی

                               سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت

حتی بهشت با همه نهرهای خود

                              چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت

دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند

                              دنیا ادامه داشت، دگر محشری نداشت

نگاهي کوتاه به زندگاني حضرت محمدصل الله علیه وآله

بيش از هزار و چهار صد سال پيش در 17 ربيع الاول ( برابر 25آوريل 570 ميلادي ) کودکي در شهر مکه چشم به جهان گشود. پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر يثرب ( مدينه ) چشم از جهان فروبست . زن عبد الله ، مادر محمد آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود.

بنابر رسم خانواده هاي بزرگ مکه آمنه محمد را به دايه اي به نام حليمه سپرد تا در بيابان و دور از آلودگي هاي شهر پرورش يابد. حليمه به اين کودک دلبستگي زيادي پيدا کرده بود و لحظه اي از پرستاري او غفلت نمي کرد. کسي نمي دانست اين کودک يتيم که دايه هاي ديگر از گرفتنش پرهيز داشتند ، روزي پيامبر خواهد شد و نام بلندش تا ابد با عظمت و بزرگي بر دل و زبان جاري بوده و مايه افتخار جهان و جهانيان خواهد بود .

ادامه نوشته