* ما در دنیا و آخرت میهمان خدا هستیم . آداب میهمانی را باید رعایت كرد . باید در بدو ورود صاحبخانه را ملاقات كرد ، بعد هرجا كه گفت بنشین نشست و هرچه پذیرایی كرد بهره برد و به صاحبخانه فرمان نداد و جز آنچه آماده كرده نخواست و دل به وسایل و منزل صاحبخانه نبست و آرزوی مالكیت آنها را نكرد .

 

* مهمان تا صاحبخانه را ملاقات نكرده و ندیده است فكر می كند اصلاً مهمان نیست و به دزدی آمده است ؛ لذا تا صاحبخانه را نشناخته است باید خیلی احتیاط كند . امّا وقتی كه صاحبخانه را شناخت و دید ، دیگر هرچه خواست می خورد . تنها وظیفه مهمان این است كه هرچه صاحبخانه گفت بكند و هرچه هم به او داد بگیرد و نگوید كم است یا چیز دیگری می خواهم .

 

* اكرموا الضیف ولو كان كافرا : به مهمان حتّی اگر كافر باشد كرم نمایید و او را اكرام كنید . اگر خود را مهمان خدا دیدی ، هرچه باشی ، خدای كریم حتماً تو را كریمانه دست گیری و اكرام می نماید .

 

* وقتی مهمان می شویم خوبست تمام عیار مهمان شویم .

 

* ایاز به علّت توجّه و علاقه شدید سلطان محمود به او به شدت مورد حسادت مقامات دربار بود . یك بار نزد سلطان سعایت كردند كه ایاز هر روز قبل از اینكه به دربار و به حضور سلطان بیاید به منزلی می رود و گویا از كسی دستور می گیرد و شب هم كه از حضور سلطان مرخّص می شود سر راه به همان منزل می رود و گویا اخبار دربار را به آن شخص گزارش می دهد . سلطان دستور داد آن منزل را تفتیش كنند .

مأموران وقتی وارد آن منزل شدند دیدند تنها یك اتاق خالی دارد كه در آن اتاق یك پوستین شبانی به یك میخ آویزان است . خبر را برای سلطان آوردند . ایاز كه به خدمت سلطان آمد سلطان قضیه را از او استفسار كرد . ایاز گفت : آنچه در آن اتاق آویخته است پوستین شبانی من است كه قبل از آشنایی با سلطان بر تن می كردم و چوپانی می كردم . هر روز قبل از اینكه به دربار بیایم به آن اتاق می روم و آن پوستین را بر تن می كنم و به خودم می گویم : ایاز خودت را گم نكنی و فراموشت نشود كه تو همان چوپان فقیر و بی كسی ، هر چه كه داری از بركت سلطان است . شب هم یك بار دیگر همین را به یاد خودم می آورم تا خودم را گم نكنم و حقّ سلطان را فراموش نكنم .

خوب است دوست اهل بیت هم روزی یكی دو بار پوستین موت و فنا را بر تن كند و به یاد بیاورد كه هر چه دارد عطای خداست و از خودش هیچ چیز ، چه مادّی و چه معنوی ، ندارد .

 

* حبّ دنيا را از دل بيرون انداختن موت است .

 

حضرت موسی ( ع ) به شخصی برخورد كه كور و كَر بود و دست و پا هم نداشت . یه یك تكّه گوشت شبیه تر بود تا انسان . از او پرسید : حالت چطور است ؟ یعنی دنیا و ربّت را چگونه می بینی ؟ آن شخص در پاسخ موسی ( ع ) گفت : كیست در این دنیا كه حالش مثل من باشد ؟ چشم ندارم ، در نتیجه آنچه را خدا راضی نیست نمی بینم ؛ گوش ندارم ، در نتیجه سخنی را كه خدا دوست ندارد نمی شنوم ؛ پا ندارم ، در نتیجه به جایی كه خدا راضی نیست نمی روم ؛ دست ندارم ، در نتیجه كاری را كه خدا نمی پسندد نمی كنم و كسی را كه خدا نمی خواهد بزنم نمی زنم . پس در همه عالم كسی كه حالش از خوبی به من برسد نیست . موسی از معرفت و رضامندی و شاكر بودن او بسیار متعجّب شد . ما هم سعی كنیم كارهای خدا را با حسن ظنّ تعبیر خوب كنیم تا ان شاء الله به ارزش دادن ها و ندادن های خدا پی ببریم . شكر حقیقی هر نعمت درك ارزش آن نعمت است .

:.   دل را باید به دلبر داد ، به دنیا نباید بفروشیم .
محبت را برای بدست آوردن چیز دیگری خرج نكن كه كلاه سرت می رود و ضرر می كنی . عقب محبت بگرد . خدا محبت را برای خودش و اولیائش و مؤمنین داده است ، نداده است با آن چیز دیگری بخری .

* یك بو از محبت اهل بیت از همه ریاضتها و ذكر گفتن ها و عبادت كردنها بالاتر است .

* محبت ، كارش تغییر دادن و رنگ زدن است . مگر نمی بینی كه آن كس كه دوستش داری ، اخلاق و رفتار تو را عوض كرده و تو مانند او شده ای ؟ موالیان ما ، ما را با محبت خود رنگ الهی می زنند .

* اعمال هر كس به اندازه معرفتش قیمت دارد . خلوص عمل بسته به میزان معرفت است . اعمالی كه از محبت سرچشمه می گیرد خلوصش بیشتر است .

* مومن با نماز و روزه و عباداتی كه انجام می دهد به خدا می گوید كه گرچه در طریق تو فشار زیادی به من وارد می شود و درد می كشم ولی با وجود همه اینها باز هم خواهان توأم .

* دو نفر مومن كه یكدیگر را دوست دارند ، آن یك ایمانش افضل از دیگری است كه محبتش به دیگری بیشتر است .


 عارفانه ها و عاشقانه ها ؛ كاستی ها و ابتلائات ، غمها و نگرانیها 
  

* در زمان حضرت نوح ( ع ) پیرزنی بود كه با چند فرزند یتیمش در كلبه ای كه ته درّه ای قرار داشت زندگی می كرد و حضرت نوح ( ع ) هر وقت از كار ساختن كشتی خسته می شد به كنار كلبه آن پیرزن می آمد و با او حرف می زد . وقتی قرار شد طوفان بیاید نوح ( ع ) به او وعده داد كه هنگام طوفان او را خبر كرده و به كشتی سوار می كند . وقتی طوفان آغاز شد نوح ( ع ) آن پیرزن را از خاطر برد . 
وقتی آب همه جا را گرفت نوح ( ع ) به یاد پیرزن افتاد و تأسف خورد كه چرا فراموش كرد او را سوار كند . هنگامی كه طوفان فرو نشست نوح ( ع ) دید در نقطه ای دوردست سبزه زاری وجود دارد . نزدیك رفت و با تعجّب مشاهده كرد خانه همان پیرزن است و هیچ آسیبی به آن نرسیده است و پیرزن و فرزندانش هم سالمند .
از پیرزن پرسید : طوفان كه آمد و آب همه جا را گرفت تو متوجّه نشدی ؟ پیرزن گفت : یك بار كه می خواستم نان بپزم دیدم ته تنور كمی نمناك است ، پس این از آثار آن طوفان بوده است .
 كسی كه با خدا باشد طوفان حوادث به او زیان نمی رساند و حتّی وجود آنها را هم احساس نمی كند .

* به خودت بگو خدا با من است . توجّه به این حقیقت سبب می شود كه مردن هم برای انسان آسان شود ، چه رسد به مشكلات كوچكتر . این حرفت هم راست است ، چون خدا با همه هست . 
.: عارفانه ها و عاشقانه های مرحوم میرزا اسماعیل دولابی 

* ما در دنیا و آخرت میهمان خدا هستیم . آداب میهمانی را باید رعایت كرد . باید در بدو ورود صاحبخانه را ملاقات كرد ، بعد هرجا كه گفت بنشین نشست و هرچه پذیرایی كرد بهره برد و به صاحبخانه فرمان نداد و جز آنچه آماده كرده نخواست و دل به وسایل و منزل صاحبخانه نبست و آرزوی مالكیت آنها را نكرد .
* مهمان تا صاحبخانه را ملاقات نكرده و ندیده است فكر می كند اصلاً مهمان نیست و به دزدی آمده است ؛ لذا تا صاحبخانه را نشناخته است باید خیلی احتیاط كند . امّا وقتی كه صاحبخانه را شناخت و دید ، دیگر هرچه خواست می خورد . تنها وظیفه مهمان این است كه هرچه صاحبخانه گفت بكند و هرچه هم به او داد بگیرد و نگوید كم است یا چیز دیگری می خواهم .
* اكرموا الضیف ولو كان كافرا : به مهمان حتّی اگر كافر باشد كرم نمایید و او را اكرام كنید . اگر خود را مهمان خدا دیدی ، هرچه باشی ، خدای كریم حتماً تو را كریمانه دست گیری و اكرام می نماید .
* وقتی مهمان می شویم خوبست تمام عیار مهمان شویم .
.: عارفانه ها و عاشقانه های مرحوم میرزا اسماعیل دولابی

* ایاز به علّت توجّه و علاقه شدید سلطان محمود به او به شدت مورد حسادت مقامات دربار بود . یك بار نزد سلطان سعایت كردند كه ایاز هر روز قبل از اینكه به دربار و به حضور سلطان بیاید به منزلی می رود و گویا از كسی دستور می گیرد و شب هم كه از حضور سلطان مرخّص می شود سر راه به همان منزل می رود و گویا اخبار دربار را به آن شخص گزارش می دهد . سلطان دستور داد آن منزل را تفتیش كنند . 
مأموران وقتی وارد آن منزل شدند دیدند تنها یك اتاق خالی دارد كه در آن اتاق یك پوستین شبانی به یك میخ آویزان است . خبر را برای سلطان آوردند . ایاز كه به خدمت سلطان آمد سلطان قضیه را از او استفسار كرد . ایاز گفت : آنچه در آن اتاق آویخته است پوستین شبانی من است كه قبل از آشنایی با سلطان بر تن می كردم و چوپانی می كردم . هر روز قبل از اینكه به دربار بیایم به آن اتاق می روم و آن پوستین را بر تن می كنم و به خودم می گویم : ایاز خودت را گم نكنی و فراموشت نشود كه تو همان چوپان فقیر و بی كسی ، هر چه كه داری از بركت سلطان است . شب هم یك بار دیگر همین را به یاد خودم می آورم تا خودم را گم نكنم و حقّ سلطان را فراموش نكنم .
خوب است دوست اهل بیت هم روزی یكی دو بار پوستین موت و فنا را بر تن كند و به یاد بیاورد كه هر چه دارد عطای خداست و از خودش هیچ چیز ، چه مادّی و چه معنوی ، ندارد .
* حبّ دنيا را از دل بيرون انداختن موت است .