اين داستان كاملا واقعيست ...

امان از يك لحظه غفلت...

آنچه به من شوق نوشتن مي دهد اين است كه در خود احساس مي كنم انتقال تجربيات تلخ من مي تواند رهنماي نسل جوان باشد.  مطلبي كه هم اكنون پيش روي شماست حاصل تجربيات مستقيم من و لمس واقعياتيست كه خواندنش خالي از لطف نيست؛ البته بايد خاطرنشان كنم كه اين براي اولين بار است كه يك نشريه به طرح همچنين موضوعي مي پردازد و شايد انتقاد خوانندگان را نيز در بر داشته باشد اما حقيقت قضيه، انتقال تجربه و ابهام زدايي از اذهان عموميست. در جامعه فعلي ما افراد هنگاميكه به اعتقادخودشان به بلوغ نسبي و رشد رسيدند و با نگاهي به محيط اطراف خود متوجه يك نوع نياز كاملاً بي منطق در خود مي شوند ؛ نيازي به نام آشنايي با جنس مخالف. در اين وضعيت ما افراد را به سه دسته ي كلي تقسيم مي كنيم:                                                                                                

دسته ي اول؛ افرادي كه راه خود را يافته و با شناخت و درك صحيح نيازهاي خود با آن منطقي برخورد كرده و از طريق ازدواج كه راه درست پاسخگويي به اين نياز فطرييست، به نيازشان پاسخ داده و راه خود را مي يابند.متأسفانه تعداد اين افراد زياد نيست و افراد موجود در اجتماع بيشتر در دسته هاي بعدي جاي دارند.                                                                             

دسته ي دوم؛ افرادي هستند كه گرفتار افراط و تفريط هستند. گروهي با سركوب كردن كامل نيازجنسي خود ، اين نيازشان را نوعي نياز شيطاني قلمداد مي كنند و بر اي عقيده هستند كه راه سعادت در ترك كامل اين نياز است. گروه ديگر نيز با آزادي مطلق و بي بند و باري به اين نياز پاسخ مي گويند. آنان بر اين باور هستند كه انسان بايد هر چه خواست انجام دهد و نبايد هيچ تبلوي ايستي در مقابلش باشد. اين افراد با اين عقيده زمينه ي فساد و تباهي دنيا و آخرت خود را فراهم مي كنند.  

دسته ي سوم ؛ افرادي كه در برزخ ميان اين دو دسته گرفتار هستند و با شك  و ترديد زمينه ي انحطاط و سقوط خود را فراهم مي كنند. محور اصلي بحث امروز ما نيز همين گروه هستند. تعداد افراد اين گروه بيشتر از ساير گروهاست. توضيح اين دسته را با تجربه ي تلخ اما گرانبهاي خودم تشريح مي كنم. سن زيادي نداشتم . شايد 20 يا 21 سال . بسياري كار عقب افتاده در زندگي داشتم. درس ، سربازي ، كار و ساختن يك زندگي ايده آل؛ شايد آخرين موردش همسر بود. مدتي بود در خودم نيازي را احساس مي كردم كه مرا به يافتن دختري از جنس مخالف سوق مي داد . پس از مدتي كنكاش بي منطق دختري مطابق ميلم يافتم  و پس از چند روز سعي و تلاش موفق شدم نظرش را جلب كنم و او را به سوي خود بكشانم.روزهاي اول؛ روزهاي خوب و شيريني بود. من و او در پي آشنايي با هم بوديم و از اينكه در بعضي سلايق فردي مان با هم تفاهم داشتيم غرق در شور و شوق مي شديم و به خود مي گفتيم حتماً خواست خدا بوده كه ما دو نفر كه انقدر سليقه هاي مشتركي داريم به هم برسيم.زمان مي گذشت و ما را بهم وابسته مي كرد . وابستگي كم كم داشت رنگ مي باخت و به نوعي عادت تبديل مي شد.
به طوري كه صبح بايد باهم از خواب برميخاستيم و شب نيز با هم مي خوابيديم. حتي با هم نماز مي خوانديم . آن روزها ما وابستگي را عشق تلقي مي كرديم و اگر يكي از ما براي چند ساعت آن يكي را بي خبر مي گذاشت ديگري او را متهم مي كرد و با او سرد مي شد. از مسير اصلي زندگي عادي خودمان داشتيم خارج مي شديم. هميشه در يك دستمان گوشي بود و همين باعث شده بود اطرافيان نيز متوجه كارهايمان شوند. حتي برايمان پيش آمده بود كه شب ها تا صبح با هم صحبت مي كرديم تا يكي از ما پاي تلفن خوابش مي برد و ديگري گوشي را قطع مي كرد. مسلماً اين ارتباط مداوم و طولاني هزينه ي زيادي نيز مي طلبيد . روزهاي تلخي را به خاطر مي آورم كه اندك سرمايه اي كه براي خودم جمع كرده بودم نيز تمام شد وبراي مخارج ارتباطم با او حاضرشدم قلّكم كه ده سال بود آن را نگه داشته بودم را نيز بشكنم؛     اما آن نيز اثر چنداني نداشت و پس از مدت كوتاهي ديگر چيزي در بساط نداشتم. يادم مي آيد روزي حاضر به فروختن وسايل شخصي خود نيز شدم تا بتوانم هزينه ها را تأمين كنم.  با تمام سختي ها ما فكر مي كرديم كه عشق ما با تمام عشق هاي روي كره ي زمين متفاوت است و همين نيز باعث انگيزه و دلگرمي ما به سوي آينده مي شد.اما غافل از اينكه ما روز به روز بيشتر بهم وابسته مي شديم. در زمينه ي درس هر دويمان به شدت اُفت كرديم، اعتبار و اعتماد خانواده هايمان را از دست داديم و مانند دو انسان بي كس به هم پناه آورده بوديم. عشق ما رنگ يكنواختي گرفته بود تا اينكه روزي ما در كنار هم تنهاي تنها بوديم  

( هر جا زن و مرد نامحرمي با هم خلوت كنند نفر سوم شيطان است)؛

ناخوداگاه دستان يكديگر را گرفتيم و به دامان گناه نيز آلوده گشتيم و از آن روز به بعد عشق ظاهري ما تبديل به هوس شد. هوس باعث شد منجلاب پنهان شده در زيرلايه ي عشق ما روز به روز بيشتر آشكار بشه تا اينكه روزي من خودم به او گفتم ازت خسته شدم. باورم نمي شد... من دارم اين حرفو ميزنم... اما حقيقت امر هم چيزي جز اين نبود. او كه دلبسته ي من بود شب ها با گريه و زاري بهم التماس مي كرد و من هم با ديدن گريه اون تحت تأثير قرار مي گرفتم، اما بعد از چند ساعت دوباره نظرم عوض مي شد. ترديد داشت ديوونم مي كرد. تا اينكه تصميم گرفتم به دامن خدا پناه بيارم... اونوقت بود كه فهميدم چقدر گناه كردم. توبه كردم و به او نيز گفتم به دامان خداي مهربان پناه ببر. ازش حلاليت طلبيدم و دلشكسته باهاش خداحافظي كردم. واقعا دو سال از بهترين سال هاي زندگي خودم و اونو هدر دادم. همش بخاطر يك اشتباه در پاسخگويي به موقع به يكي از   نياز هاي غريزي خودم.

عجب دنياي عجيبيست.....
دوستان عزيزم... اميدوارم با مطالعه ي سرنوشت من، راه درست رو از غلط پيدا كرده باشد. امروزه مهم ترين دليل انحراف ، اينه كه مثلا چون فلان دوست شما دوست دختر داره شما هم بايد داشته باشيد. يه جمله بهتون ميگم كه دريايي از معني در اون نهفتست:  بريد با خدا دوست بشيد كه اگه بهتون پا بده از صد تا دوست دختر هم بهتره؛ چون زيباترينه ، بخشندست ،   با وفاست ، نه خيانت ميكنه و نه به جاده خاكي ميزنه؛ و از همه مهمتر   تا آخرشم باهاتون هست....
مطلب فوق نوشته ي يكي از نويسندگان هيئت فاطميه بود كه به خواست خود ايشان  نامي از ايشان برده نشد.

برگرفته از نشريه هيئت فاطميه(فدك) - شماره تير ماه